نیکا دختر اسمانی

از زبان خاله تبسم

  عکسهای بدو تولد نیکا جونی             سلام به همه دوستان به وبلاگ نیکای خاله خوش امدید اخرین روزهای بار داری خواهرم بود روزای سختی رو میگذروند وتو دختر کوچولوی ناز خانواده ی مارو داشت به دنیا می اورد وای خاله شدن برای من یه حس زیبا بود همش دوست داشتم ببینم تو شبیه کی هستی وروجک شیطونم تا اینکـــــــــــــــــــــــــــــه یک روز جمعه که ما همه رفته بودیم باغ عمه زنگ زدیم به خواهرم دیدیم که حالش خوب نیست زود با عجله برگشتیم مامان جون خیلی استرس داشت منم در پوست خودم نمیگنجیدم وقتی رفتیم بیمارستان پیش خواهرم طفلک داشت درد میکشید ...
3 ارديبهشت 1394

از زبان مامان 2

هر روز بزرگ شدنتو حس میکردم که در بطن وجودم میجوشید دختر نازم وقتی تو وجودم تکون میخوردی وضرباتی که به شکمم میزدی یه حس زیبا رو تجربه میکردم که داره یه موجود کوچکلو در وجود من داره شکل میگیره خدایا تو رو سپاس روزه ها پس از روزها و ماها پس از ماها گذشت البته با کلی اتفاقات شیرین که الان دیگه فاکتور میگیرم دخترم تا اینکه وارد ماه نهم شدم ودکتر بهم گفت که باید پیاده روری روزی یکساعت تا دوساعت برم منم هر روز میرفتم خونه مامان جون تا با خاله یا زهره خانم جلوی خونه مامان جون قدم بزن تا اینکـــــــــــــــــــــه... ...
3 ارديبهشت 1394

از زبان مامان

سلام به دوستان خوبم قصه دختر کووچولی ناز خودمو از این جا شروع میکنم البته با چهار ماه تاخیر بعد از یک سال که از ازدواجم میگذشت من بار دارشدم وازاونجایی که مربی ایروبیک بودم تا سه ماهگی ورزش کردم ولی متاسفانه مشکلاتی بوجود امد برام که پزشکم میگفت احتمال زیاد فرزندمو از دست میدم خلاصه مجبور شدم که استراحت مطلق داشتم باشم خیلی دوران سختی بودترس از دست دادن فرزندم که هر روز بیشتر حسش میکردم یه ترسو دل واپسی عجیبی تو دلم انداخته بود.تا دوماه خونه مامان بودم وازم مراقبت میکردن خواهرمو مامان جونم که از همینجا از خانواده مهربونم که همیشه یه پناهگاه محکم بودن برام تشکر میکنم.تو این دوران استرس وبارداریم دیگه همه کارها سپردم به خواهر...
26 فروردين 1394